Friday, April 24, 2009

هویت و ژن

تولید مثل ما ، نتیجه ی تمایل به همانند سازی ژن هایمان است .
=========
هر عقیده ای داری داشته باش ؛ به شرط آنکه از جان و دل بدان معتقد نباشی !
=========
ما یک متن بزرگ در حال نوشته شدن هستیم که نمی توان آن را در یک جمله بیان نمود حتی همین جمله !
=========
میل حتی المقدوری ( با توجه به محدودیت ها و شرایط محیطی یعنی انتخاب طبیعی ) به همانند سازی ژن ها باعث ایجاد حیات کنونی در طی صدها ملیون سال شده است .

Sunday, March 15, 2009

جامعه به ایده های مناسب با تحولاتش پاسخ شایسته می دهد

ساخته های بشر و تکاملشان و روشهای این تکامل به نیازهای اجتماعی او که به هویت خاص او می انجامد بستگی دارد انسان ساخته هایش به هویت او و بلعکس بستگی دارد روابط دو سویه ای که بشر ساخته گاهی همراستا و گاهی در خلاف راستای هم می باشند

Monday, March 2, 2009

دنیای هیچ اندر هیچ آدمی

در اول هیچ
یا چیزی کم
در آخر هیچ
ویا چیزی کم
اما برای دیگری
در این بین
تصور غیر هیچ
پندار یا حرف یا مفت

Thursday, February 26, 2009

چگونه تمامی سخنان غیر اساسی بی ارزش و یاوه به نظر می رسند؟

خود مرکز گرای افراطی خود را روی سخنانی مشخص قفل می کند او خود را همانها می داند هر سخنی را با رابطه ی تداوم بخش و تحکیم گر با خود ارزیابی میکند میگیرد و پردازش میکند و یا پس میزند و حذف میکند ان را مبتذل می نامد خود مرکز گرای افراطی در خداگونگی پنداری خویش به پیش می تازد و چه چیز گیراتر از خدای افسونگر خود ساخته جمعی
اگر همه ی توان خود را به کار گیرد روی یک بعد بیشتر به جلو می رود نیازی به درک یا حرکت در ابعاد دیگر نیز نیست
پیشرفت توهمی پیشرفت را ناچیز می گرداند

Sunday, December 14, 2008

هویت عمل در بستر ذهنیات است

اینکه محتوی ذهن چگونه دگرگون می شود و در بستر ذهن چه فعالیت هایی انجام می شود تعیین کننده ی هویت است

Monday, December 1, 2008

تو چه هستی؟

تو آنچه می خوری هستی ! و تو ساخته شده از یک برنامه ریزی تکاملی بهینه شده که مشترکا توسط والدینت در تو نهاده شده است هستی ! وتو را هم عصرانت در حافظه ات نهاده اند و تو خیال می کنی حاصل انتخاب هایت هستی ! تو حاصل واقعیت های بیرونی و آرزوها و کشش های درونیت هستی و تو جهشی هم هستی

Sunday, August 17, 2008

یک شعر تامل برانگیز

من درونی من، شعری از آزاده سپهری

من درونی من
نه نام دارد، نه جنسيت
نه سن و سالی مشخص، نه مليت
و نه حتی ميداند
از کدام شهر آمده است.
من درونی من
نه فرزند است
نه مادر، نه خواهر
نه همسر است
نه دوست
نه رفيق.
من درونی من
مرا باور ندارد
و هر صبح که از خواب برميخيزد
مرا از ياد برده
و باز نمی شناسد.
من درونی من
آنگاه که مستم
هوشيار است
و آنگاه که هوشيارم
در خواب.
آنگاه که گوشه می گزينم
جمع را ميخواهد
و آنگاه که در جمع ام
هوس گوشه دارد.
آنگاه که ميخندم
ميگريد،
آنگاه که فرياد ميزنم
ميخندد
و آنگاه که ميگريم
می ميرد.
من درونی من
با من سر جنگ دارد
و راحتم نمی گذارد.
آنگاه که می خواهم بی تفاوت باشم
برآشفته ميشود
و آنگاه که می خواهم سکوت کنم
به صدا درميايد.
من درونی من
مرا دگرگونه ميخواهد.